تبليغاتX
پندارهای کودکی بزرگ
افکار و دلتنگی های من
همه آنچه که باید بدانیم این است :

منی نیست،

تویی نیست،

زندگی در ابدیت جاریست...

    بردیا یوسفی

87.11.1


+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 21:36  توسط بردیا   | 

اين روزها ، دلم خاليست، قلبم ، دستم نيز... نه ناي نوشتن ، نه تاب سكوت ... اين روزها به هيچ مي انديشم ، از هيچ تا هيچ مي انديشم ... اين روزها ، از تنهايي در فرارم و از جمع گريزان ...

ديگر دغدغه ايم نمانده ، اين هم كه هست ، هيچ نيست ... دگر بار از هستي بريده ، در آغوش نيستي آرام آرميده ام ... دگر باره -هزار و هزار و هزار باره- گم گشته ام ... گم ، گم ،گم...

اين روزها ....

اما ...

آه ...

هيچ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 16:35  توسط بردیا   | 

همه قصه همین بود٬

آنجا که همه به پایان می رسند٬

من آغاز می شوم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 15:12  توسط بردیا   | 

آفرین ها بر تو بادا ای خدا
ناگهان کردی مرا از غم جدا...
نمی دانم از کجا آغاز کنم از کدامین غم، از کدامین سیاهی که جانم را چون جذام می خوردند و من ... نمی دانم از کجا آغز کنم ... نمی دانم...
* * *
سالی را عاشقانه پشت سر نهاده بودم ، سالی که همانقدر که نیکو بود بد نبز ... آری استادمان - همو که در کلاسش فلسفه و زندگی ، هر دو را با هم می آموختیم - رفت ، رفت به سفری که هرگزش بازگشت نبود ... پدر بزرگی که بزرگ بود ... او هم رفت ... به کجا نمی دانم ... و من بودم و دنیایی از افسوس و کوهی از غم...
در این میانه صحنه ای گشوده شد ... دستانی که بر ساز می رقصیدند و خود مست می شدند ، مست مست و عشقی که در من متبلور گشته بود ...
* * *
سال از نو آغاز شد ... سالی که بدتر از سال پیش می نماید ... سالی در سایه ترس از دست دادن ها .... سالی که با ویرانی من آغاز شد... سالی که ...
* * *
صادقانه دانستم که یک سال در خود گم بودم .... که دانستم عاشقانه زیستن ، عشق ورزیدن ، معنایش این است : تنها باش... همین و به همین سادگی ...
* * *
بگذریم دوست من ، حال مرا نه تو ، نه این واژگان افسرده و نه من ، به درستی نمی دانیم ...
* * *
در اوج تمام نا امیدی ها ، رنجها و افکار پراکنده ، در بن چاه پوچی دوستانم و من راهی سرای مهر شدیم ... کهریزک ... آنجا که پایان دنیای ماست و آغاز دنیایی دیگر ...
* * *
نمی دانم آنجا چه بر من گذشت ، نمی دانی ... به دیدن دستانی رفتم ، دوستانی که در دنیای پوچمان گمان می بریم محتاجند ، اما شگفتا ، چه بی نیازند و ما چه محتاج ...
* * *
در دنیای آنان عشق موج می زد و زندگی ... ما چه محتاجیم ... چه متاج عشق ... و آنان چه بی نیاز ...
ما کودکی را ، عشق را و سادگی را در سوگ نشسته ایم و اینان بر ما می خندند ... می خندند ... می خندند و از ته دل می خندند بر ما مردگان زنده نما ...
* * *
بار دیگر در اوج نا امیدی و غم ، خواسته و نا خواسته به در ورودی بهشت نگریستم - کهریزک ، بهشت یا هر چه نامش هست ... - و بر ال خود ، های های گریستم - در درون گریستم که چشمان گریان را مجال ورود به بهشت نیست - ...
* * *
اینک ، سرمست و سبک بال آموختم که زندگی چیست و عشق ... رهایم ، رهای رها ...


بردیا یوسفی
87.2.2

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 17:22  توسط بردیا   | 

هر روز از عشق نوشتیم ، عاشقانه زیستیم تا ندانیم که در برهوت زمین بی پناهی و تنهایی تمام سهم ماست...
بردیا یوسفی
87.1.26
13:12
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 13:40  توسط بردیا   |