تبليغاتX
پندارهای کودکی بزرگ
افکار و دلتنگی های من
باید از تو بگذرم...

من مسافری گریز پای بودم ، تو چنان دام گستردی که دیرگاهیست به دام تو گرفتار آمدم ، تنها شدم ، تنهای تنها ...

دیرگاهیست رهسپارم ،با خیال تو ، به دنبال خود می گردم ، دیرگاهیست که در تمام راهم جز تو هیچ نمی یابم . من همه تو شده ام ؟ نمی دانم ...

"عبور باید کرد ، صدای باد می آید،عبور باید کرد ..." آری باید از تو بگذرم - از خیال تو - دیرگاهیست مسافرم ، "عبور باید کرد...



برای زیباترین رویا ...


+ نوشته شده در  یکشنبه 8 خرداد1390ساعت 0:58  توسط بردیا   | 

مدتی نسبتا طولانی با نوشتن بیگانه بودم ، از چه باید می گفتم ؟ به که ؟ نمی دانم ، نمی دانستم ...

روزها می آمدند و می رفتند ، زخمی ، از پس زخمی ، مرهمی اما کجا ؟؟؟ جز آنکه با ماه هم سخن باشم ، محرمم کس نبود ...

من بودم و ماه و دیگر هیچ ...

***

می دانی چه دردیست ، تو دلت گرفته باشد و از جان بخندی ؟ می دانی چه دردیست ، تو فریادی باشی و سکوت کنی ؟ می دانی چه دردیست که تو بدانی دیگر بزرگ شده ای ؟ می دانی چه دردیست که ماه از تو بگریزد ؟ می دانی ؟

***

در یکی از همین شب نشینی های من و ماه ، دانستم که تو غمگینی - ماه من سخنچین شده بود -  ؛ گفتمت و تو باز گفتی ، یک به یک ، و من ، چه ناتوان بودم ، چه ناتوان ...

***

چون آینه شکسته ای ، هزار تکه ، هر تکه نقشی ، هر نقشی منی ...

نه ، خسته ام ، دیگر من ،نمی خواهم - حتی یکی - چه رسد به هزار ...

***

تو گفتی و شنیدم ، عهد کردی و عهد کردم ، لحظه لحظه با تو بودم، در سکوت ...

***

این هزار من را دلی باید شکسته ... پس دلم را شکستم ، آرام آرام ، من بی من شدم ، خندیده گریستم ... این من بودم ، جمع اضداد ...

***

و شکستم ، و گریستم ... تو عهد شکستی ... و خندان گریستم ، خنده ای که خونین تر از گریه بود ...

تو بزرگ شده بودی ، ماه را ندیدی ، ماه ، در سکوت ، می نگریست که چه غمگینم ، هیچ نمی گفت ،

صدای سکوت ماه ، داستان غم تو ، عهد شکسته تو ، و من ...

من کجا بودم ؟؟؟

عین فنا بودم ...

 ... و درهای آسمان بسته بود ، من پشت آسمان ماندم ، بالم شکست ، لاجرم روی زمین سقوط کردم ...

آری از این زمان ، از تو از ماه ، از زمین و آسمان ، دلم گرفته است...


+ نوشته شده در  دوشنبه 29 فروردین1390ساعت 2:47  توسط بردیا   | 

گفته بودم می نویسم ٬ اما اینک انگشتانم خسته تر از آنند که بنویسند و ذهنم آشفته است و قلبم هزار پاره ...

اما باز سودای نوشتن ... باز شبی از شبهای جنون و تنهایی ... پس برایت می نویسم ٬ آنگونه که بارها با هم سخن گفته بودیم...

امروز ماهیست که ندیده امت ٬ نشنیده امت ... ماهی ... می دانی ٬ یک ماه یعنی سی روز ٬

هفتصد و بیست ساعت ٬ چهل و سه هزار و دویست دقیقه ... آه چقدر ندیده امت ...

اصلا به یادم نیست ٬ حقیقتا می دیدمت از این پیشترک ؟

تو که می دانی ٬ من در این شبهای جنون به همه چیز شک می کنم ... اما اینک به راستی ٬ آیا پیشترک می دیدمت ؟

نه ٬نه ٬ نه ... گمان می کنم که نه ...

آن روز ها چنان محو تماشای چشمانت بودم- نمی دانم چه در آن چشمان بود ٬ هست٬  که از دیدنشان سیر نمی شدم ٬ نمی شوم - که پاک از یادم رفته بود تو خوش نیستی ... آری حقیقت همین بود ... به چه باید خوش می بودی ؟؟؟ به راستی به چه ؟؟؟

آّه باز از آن شبهاست ٬ از همان شبهای لعنتی ... پاک پریشان می نویسم ٬ می دانم که می دانی چرا ...  پریشانم ... پریشانم به جان تو ...

پریشان ؟؟؟

بودن ؟؟؟

من ؟؟؟

تو ؟؟؟

نه ! حتی معنی کلمات را از یاد برده ام ... شده ام خودِ خودِ کلمات ... منِ پریشان اینک ٬تو شده ام ...

چه می گویم ... باز هم پریشان می نویسم ٬ کژ می اندیشم ...

به یاد داری شبهای جنونی را که می گفتی هر چه می اندیشی بگو و من همین گونه پریشان می گفتم ؟

چه شبها و روز های دوری ... اینک دو میلیون و پانصد و نود و دو هزار ثانیه است که ندیده امت ٬ نشنیده امت... چقدر ندیده امت ...

می دانی ٬ پریشانم ٬ به همه چیز شک کرده ام جز یک چیز ٬ دو کلمه ٬ دوستت دارم ... همین ...

کاش ...

 اینقدر پریشانم که نمی دانم کاش که چه...

اگر می ماندی ٬ خوش نبودی ٬ حال که نیستی خوش نیستم ... پس نقطه تعادل این ترازوی لعنتی کجاست ؟

می خواهم سخن بگویم ... زبانم نیست ٬ واژه ام نیست ٬ صدایم نیست... پریشانم ... پریشانم به جان تو ...

می گویم ٬ تا توانم باشد می گویم ٬ چه باک ٬ پریشان می گویم ... چه تفاوت ...

 چهارشنبه ٬ آرام آرام از راه رسیده است ...

چهارشنبه هایی که روزی برایم بهترین روز هفته بودند ... اما اینک ٬ نفرت انگیزترین روز آنند ... این چهارشنبه های لعنتی...

ترافیک را به یاد داری ؟ فریاد :" آخ جون ترافیک ِ" من که تو مرا با تعجب نگاه میکردی و من در می آمدم که " یه کم دیرتر می رسیم ٬ بیشتر می بینمت" ... و آنگاه خیره نگاهت می کردم - همان طور در حال رانندگی - و تو می گفتی " چی شده ٬ جلو رو نگا کن ... " ...

از آن روز ها حالا دو میلیون و پانصد و نود و دو هزار ثانیه گذشته است ... آن روزهای خوب گذشته اند و تو  رفته ای و من مانده ام ...

کجا ؟؟؟ نمی دانم ... اما می دانم که تو خوشتری ٬ همین کافی ...

آه ... چقدر دلم پی چشمانت ٬ عطرت ٬ دستانت ٬ صدایت ٬ لجبازی هایت ٬ پی تمام تو ٬ می گردد - همه جا ٬ حتی در تنهایی های پریشان من - ...

در این شب از شبهای جنون ٬ پریشان گفتم ٬ با این همه صادقانه گفتم ... اینک واژه ها هم از هجوم تنهایی من گریزانند ...

واژه های پریشانم تمام شدند ٬ چشمان تو آزرده - اگر بخوانی - اما حرفهایم ٬ دل تنگیم ٬ تنهاییم باقیست ...

آن روز که با تو بودم ٬

بی تو بودم.

امروز که بی تو ام ٬

با تو ام...

 

 

شاد باشی ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 تیر1389ساعت 2:50  توسط بردیا   | 

همیشه عاشق تنهاست...
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 تیر1389ساعت 13:2  توسط بردیا   | 

چه غریب ماندی ای دل مه غمی نه غمگساری

نه به انتظار یاری نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم، بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته ست

تو بکش که تا نیفتد دگرم به شت گذاری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری...

 

                             ه.ا.سایه

 

 

 

برای تو که دوستت می دارم و هیچ دوستم نمی داری...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 تیر1389ساعت 15:40  توسط بردیا   |