امروز برای تو نامه می نویسم. نمی دونم٬ اومدی٬ ماندی یا هنوز نرسیدی به من. فقط می دونم که آهنگ رفتن می کنی.
نه٬ شکایتی ندارم از رفتنت. می دونی٬ تو انقدر پاک و مقدسی برام٬ که فقط دلم میخواد شادی و خوشبختی تو رو ببینم و لمس و حس کنم.
« ای تو از برگ گلها لطیف تر٬ به جان دوستت دارم.»
شاید برای دوست داشتن یه کم زود باشه ولی٬ نه٬ تو از جنس من بودی٬ یک رنگ یک رنگ...
می دونم٬ هنوز نرفتی٬ اما می گم بودی چون تا لحظه ای که بری من هزار بار رفتنت رو جلوی چشمام مجسم می کنم. چرا؟؟؟ چون نبودن تو کم غمی نیست٬ نبودن یه دوست٬ یه دوستی که دوستش داری شاید به اندازه تمام هستی٬ نبودنش کم غمی نیست. و اگه یه باره بری٬ له می شم زیر بار نبودنت واسه همینه که هزار بار رفتنت رو می بینم.
خوب... از رفتنت گفتم٬ دلم گرفت٬ بذار از اولین اومدنت بگم: یادت میاد مثه باد بودیم؟ تو گوش کوه می پیچیدیم و تو دل لحظه ها گم می شدیم ؟؟؟ یادت میاد اولش چقدر از هم دور بودیم ولی کم کمک٬ اونم سر یه حرف مشترک همو شناختیم ؟؟؟ آره جونم٬ من تو به تو نزدیک شدم٬ هر لحظه٬ اما از دل تو خبر ندارم.
ولی مهم اینه که امروز مثه یه دوست بهت می گم به اندازه تمام هستیم دوستت دارم. نرجی ها٬ دوستت دارم من یه کم با اونی که همه می گن فرق داره - فقط یه کم- شاید به اندازه ای که یه زندونی با یه آدم آزاد فرق داره... متوجه حرفم شدی؟؟؟
بگذریم...
هنوز تو انجا هستی٬ هنوز می تونم ببینمت و باهات حرف بزنم. -می دونی٬ من یه دل بزرگ می خوام که حرفای کوچیکم توش گم شه و آزارش نده که تو این دل رو داری- آره٬ می خوام باهات حرف بزنم... حرف...
اما ٬ این نامه ٬ از دل صاب مرده من کوچیک تره٬ واسه همین نمی تونم توش چیز زیادی برات بنویسم.
ببخش اگه اذیتت کرد نامه ام٬ ولی می خواستم بدونی هر جا که بری٬ هر جا که باشی٬ من باهاتم٬ اگه یه روز تنها شدی می خوام یادت باشه که یه تنها ترینی هست که همیشه باهاته...
آره جونم. همین٬ دیگه حرفی واسه دل نامه ندارم٬ با قی رو به باد می گم برات بیاره٬ دیگه چشمای معصوم قشنگت رو خسته نمی کنم.
از نامه بی سر و ته من نرنجی٬ تو که می دونی اینا حرف دل یه دیوونه است٬ از دیوونه که رنجیدن نداره...
دوستت می مونم تا ابد٬ دوست من٬ نمی دونم٬ اومدی و موندی یا نه ولی٬ اگه داری می ری سفرت خوش٬ یاد من باهاته٬ خدا هم که نگهدارت٬ پس دیگه غمت چیه ؟؟؟
یا حق
بردیا یوسفی
۸۵/۲/۲۷
برای دوستی که شاید مسافر باشه
حریر نرمش را٬
بر بستر خیس چمنزاران گسترده.
و عابری تنها٬
- تنها تر از قطره قطره باران-
و سرگردان٬
- سرگردان تر از باد-
در پی هر آنچه هست و بود٬
در کوچه های غمبار٬
- آهسته و غرق تفکر-
رهسپار.
* * *
هان٬
ببین٬
اینک٬
بر تمام آنان که مهر میورزیدم و می ورزم٬
رفتند و من تنها مانده ام.
بیا و چون سنگ٬
سرد و بی احساس باش.
-عابر سرگردان با دل خود چنین می گفت-
* * *
و سیلی باد٬
بر صورتش عطر تنهایی می پاشید٬
و بوسه های باران٬
مهرهای رفته را تسلی می داد.
و گاه٬
صدای پای رهگذری شتابان٬
افکارش را می آشفت.
* * *
آری٬
منم آن عابر تنهای خسته٬
که در پی تو٬
با افکار پوچ خود می آویزم٬
و به یاد تو٬
ره می سپارم.
کاش تو را می یافتم.
اینک٬
بیش از هر زمان تو را می جویم٬
تو را می خواهم٬
و سخنها با تو دارم...
بردیا یوسفی
۸۵/۲/۲۸
امروز بعد از مدتها اومدم که یک پست بفرستم برای پندارهای کودکی بزرگ که دیدم پرشین بلاگ دچار مشکل شده ... و من تصمیم گرفتم وبلاگ هام رو از ۱ به ۲ افزایش بدم :) ولی دو وبلاگ متفاوت ...
بیش از هر زمان٬
نیاز به سخن گفتن دارم.
اما٬
کسی جز باد و باران٬
هم سخنم نیست...
بردیا یوسفی