تبليغاتX
پندارهای کودکی بزرگ
افکار و دلتنگی های من
قلبش از سنگ،
آدمکی سربی بود و بس!
...
تو با دستهای یخ زده ات،
و آخرین تیر ترکشت،
نه قلب من که قلب عشق را نشانه رفته بودی...
تو در بازی عشق, افسوس...
بازی کودکانه ای میان تن ها می دیدی و من،
سراپای هستیم را باخته بودم...
ما،
اینگونه قمار عاشقانه مان را به پایان بردیم:
من هستیم را باختم، سوختم...
تو هنوز همان آدمک سربی بی احساس مانده ای...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 0:43  توسط بردیا   |