تبليغاتX
پندارهای کودکی بزرگ
افکار و دلتنگی های من
آن دوست که عهد دوستداران بشکست           می رفت و منش گرفته دامان در  دست
می گفت  که  بعد  از  این  بخوابم  بینی           پنداشت که بعد از او مرا  خوابی  هست
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 19:3  توسط بردیا   | 

اندر دل  بی وفا غم  و  ماتم  باد         آن را که وفا ندارد ز عالم کم باد
دیدی که هیچکسی مرا یاد نکرد         جز غم که هزار آفرین بر غم باد
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت 21:32  توسط بردیا   | 

زندگی ، تکرار بیهوده حرفهای کهنه است با ظاهری نو ، که یاد آور همان مفاهیم تلخ گذشته اند و بس.
امروز تو تمام این حرفها را دوره کردی و من با لبخندی تلخ - تلخ تر از طعم تلخ غصه - تو را نظاره گر بودم. هر کلمه خنجری بود بس تیز و بران که بر روح نیمه جانم می نشست. اما عجبا و بس عجبا که اینک این روح من نیست که مرده است ، بلکه این تویی که در گور سرد خاطراتم آرمیده ای .
آری رسم بازی زندگی این است ، آنکه خنجر می زند ، خود می میرد...
                                                             بردیا یوسفی
                                                              86.8.27             
+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 13:9  توسط بردیا   | 

آهنگی که قول داده بودم : خاطرات  حجم فایل : 2.3MB

آهنگ و اجرا و دکلمه : بردیا یوسفی

پیشاپیش کیفیت نسبتا بد کار رو بر من ببخشایید ...
+ نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت 1:31  توسط بردیا   | 

این روزها خون زندگی در رگ خانه ما جاریست ، اما من پرم از حسرت مرگ. در هر که مینگرم مرگ می بینم. شاید دیوانه تر شدم ، اما این روزها به مرگ می اندیشم ، به سفر ، سفری تا بینهایت ...
* * *
روزگاریست بس غریب، تو را پست می خوانند که چرا نام آهنگت را تغییر نمی دهی ، تو هم که دیوانه ای و از هر چه ساخته بودی بیزار ، تیشه به ریشه می زنی و نام آهنگ را تغییر نمی دهی ، همین ... اینک از تو بیزار است ( اگر نبود چه سود ؟ ) و تو ...
* * *
دیگر نمی خندم ، روزگاریست که در قلعه اخم مهمانم و خلقم بس تنگ ... فقط به مرگ می اندیشم ... راستی می دانی چرا هنوز زنده ام ؟ اندک جرات پرواز را هنوز نیافته ام ...
* * *
عجبا و بس عجبا که هر چه کنی باز هم از تو بیزار می شوند ، عجبا و بس عجبا که این روزها زمین محبت تخم کینه در سینه می پرورد...
* * *
باز شب جنون فرا رسیده ، اما با یک تفاوت ، دلم را در مقابل تو می گشایم ... پرا کنده گویی ام را ببخش ، کلمات گریزپایند و من کم حافظه...
* * *
از زندگی بیزارم ، از زندگان نیز... دوست من بر من ببخش که رک سخن می گویم ، از همه - از خود نیز - بیزارم ... من از همینک مرده ام ، نیک ببین ، من مرده ام فقط نقش زندگان را بازی می کنم... افسوس که جرات پروازم نیست...
* * *
اینک با تو سخن می گویم ، من در چشم تو چیستم ؟ دیوانه ؟ پست ؟ یا ... نمی دانم ، با من سخن بگو ...
اما می دانی ، تو در نظر من گوهری یگانه ای ، پاک ، ناب و زیبا...
* * *
من اینک در جزیره تنهایی خود ساکنم ... شاد باش و شاد زی ، به زودی خواهم رفت ، برای همیشه ...
از رفتنم شاد باش ، اینک تو آسوده ای ...
                          بردیا یوسفی
            
                            00:45
 
        دل نوشته ای در شبی از شبهای جنون

                          86.9.14

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 0:47  توسط بردیا   | 

اینک تو از خواب چند هزار ساله ات بیدار شده ای،
با حسرت خاطراتت را می نگری ،
و نعره زنان می گویی این من بودم آیا که هزاران سال خفته بودم؟
افسوس،
افسوس که چه زود نعره ات خاموش می شود و تو باز به خواب می روی ...
افسوس...

بردیا یوسفی

این نوشته دکلمه ای برای آغاز قطعه ای به نام خاطرات است که در فضای خود قطعه نوشته شد . امیدوارم بتونم به زودی خود آهنگ رو هم روی وبلاگ قرار بدهم .
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 11:35  توسط بردیا   |