سالها می گذرد ، آدمها عوض می شوند ، زمانه نیز و روابط ، در این میان تو سالها ست که همانی ، کودکی که بیست و چهار سال پیش زاده شده است ... عاشق و صادق...
+
نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعت 17:40  توسط بردیا
|
امروز می خواستم بنویسم - پس از مدتها - اما به گمانم قلمم دیگر خشکیده است ... در ست مانند ذهنم... اما امروز ... امروز واژه هایی از جنس روح تسخیرم کرده اند ، همان روح بی قرار ...
حس می کنم دگر شده ام ... از خود بی خود ، با جهان بیگانه و با دل ، مانوس... حس غریبی ست ، گاه گمان می کنم که مرده ام ... این روزها ، در هر لحظه ، در هر مکان و در هر چیز حس آشنایی می یابم یا خاطره آشنایی ...
تمام زندگیم را جز به جز می بینم ، می شنوم و می بویم ، اصلا در خاطراتم می زیم ...
امروز دل با من حرف میزند ، همان تکه تکه های باز مانده اش ... از عشق نمی گوید ، اشتباه نکن ، از ترحم و لطافت و کینه نمی گوید ، شاید برای نخستین بار از من با من سخن می گوید، از همان که در پس زخمها و شادیها نهان بود ، از من با من سخن می گوید ...سخنانی که از جنس حروف نیستند ...
بردیا یوسفی
86.10.7
2:42
+
نوشته شده در جمعه 7 دی1386ساعت 2:44  توسط بردیا
|