سخت تر از این برای ما نمی شد ، تو روز پنج شنبه از پیش ما رفتی ، به کجا ؟ چرا ؟ نمی دونم ، تو رفتی ، برای همیشه رفتی و ما با دل پر غصه هر روز پشت در می ایستیم مگر صدای گام های استوار تو رو و کیسه ای رو که نان های تازه ات بود بشنویم و اما افسوس ... افسوس که هرگز - هرگز - این صدا تکرار نخواهد شد ...
چی بگم پدر بزرگ ... های ... دلم تنگه ، گله دارم ازت ... یه عالمه ... اندازه تمام عشقم به تو ... گله دارم ...
قرارمون این نبود ، یادت میاد روزی که راهی شدی به سمت بیمارستان ، توی همون بی حالی بهم قول دادی که برگردی خونه و من برات آهنگهای جدیدم رو بزنم و نظرت رو بهم بگی ؟؟ یادت میاد ؟؟ اما تو بیوفایی کردی ، برای اولین بار زدی زیر قولت ... رفتی ... آنچنان رفتی که هنوز مبهوتم ...
پدر بزرگ ، آرزو دارم که یک قطره - حتی یک قطره - از خون پاکت توی رگهای من باشه ... کاش ...
پدر بزرگ ، نمی دونی چه سخت بود که با دست های خودم به دست سرد خاک بسپرمت ... اما این تلخی رو به جونم خریدم که یکبار دیگه بغلت کنم ... واسه آخرین بار ... و بعد دیگه نمی تونستم از دیدنت دل بکنم ... اما افسوس آخرین دیدارمون چه کوتاه بود ... چه سخت ... پدر بزرگ ... چه سخت ...
خدا حافظ پدر بزرگ ...
بردیا یوسفی
+
نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 22:4  توسط بردیا
|